
نوشته شده توسط امیر (مسافر کویر دلها) در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!
-----------------
دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه یک بار دیگر یک خط در میان بخوان.
نوشته شده توسط امیر (مسافر کویر دلها) در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت
قطره قطره
نوشته شده توسط امیر (مسافر کویر دلها) در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ دستخوش احساست و عواطف زندگی انسانها است زیرا نویسنده این وبلاگ یه آدمی هست احساسی
البته شعار نمیدیم بلکه باور داریم که زندگی زیباست و انسان هر انچه را که باور داشته باشد خلق میکند
من امیر (مسافر کویر دلها)هستم از اینکه به کلبه حقیر من سر میزنید از همتون ممنونم و از همه کمال تشکر را دارم.
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی دردوغصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمیشه با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو توو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
تویی دنیای که آدمک نداره
گفتي كه مرا دوست نداري گلهاي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصلهاي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه، بايد بروم حوصلهاي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچلهاي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسالهاي نيست
به او بگوييد دوستش دارم
به او كه گل هميشه بهار من است
به او كه قشنگترين بهانه براي بودن من است
و به او كه عشق جاودانهي من است
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهرِ هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخرِ کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاکِ درش
میرود آبِ دیده ام که مپرس
من بگوشِ خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سویِ من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبۀ گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آهنگ شادمهر عقیلی