تبليغاتX
 دوران زندگی

قصه ی عشق

چه شبی بود و چه فرخنده شبی، آن شب ِ دور که چون خواب خوش از دیده پرید ... کودک قلب من این قصه ی شاد، از لبان تو شنید:"زندگی رؤیا نیست، زندگی زیباییست ... می توان، بر درختِ تهی از بار زدن پیوندی، می توان در دل این مزرعه ی زرد و تهی بذری ریخت ... می توان، از میان فاصله ها را برداشت ... دل من با دل تو، هر دو بیزار از این فاصله هاست" قصه ی شیرینی ست ... کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد قصه ی نغز تو از غصه تهی ست باز هم قصه بگو ... تا به آرامش دل، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم در میان ِ من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم ... می توانی، تو به لبخندی این فاصله را برداری ... تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد ، که مرا ، زندگانی بخشد ... چشم های تو به من می بخشد، شور عشق و مستی ..و تو چون مصرع شعری زیبا، سطر برجسته ای از زندگی ِ من هستی  دفتر عمر مرا، با وجود تو شکوهی دیگر، رونق دیگر هست ...می توانی تو به من زندگانی بخشی ... یا بگیری از من آن چه را می بخشی

                         


 

نوشته شده توسط امیر (مسافر کویر دلها) در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت


نامه ای به یک دوست

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

-----------------

دوست خوبم

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه یک بار دیگر یک خط در میان بخوان.

 


 

نوشته شده توسط امیر (مسافر کویر دلها) در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت


شمع و پروانه

شمع و پروانه

 

قطره قطره
ذره ذره
شمع می فشاند اشک
از سوختن پروانه اش
و پروانه
می چرخد و می نوشد و می رقصد
می شود مست از جام اشک شمع
قصه ی عشق پروانه و شمع
داستانی است از جلوه ی دلدادگی محض
بی نیاز از توضیح
بی نیاز از تفسیر
و من اینک شمعم
نه یک شمع
نه ده ها و صدها و هزاران شمع
من بی نهایت شمعم
ده ها و صدها و هزاران بی نهایت شمع
و اشک من
نه یک قطره
نه ده چشمه
نه صد رود
نه هزاران و هزاران و هزاران دریاست
اشک من بی حد و حساب است
اشک من اندازه ی عشق است
اندازه ی عشق
اشک من احساس است
وهم اینک جاریست
تو کنارم باش
نه چنان پروانه که بسوزی
و پروانه دگر چیست
که تو معبود منی
تو کنارم باش تا با دستانت ظرفی سازی
و کنی جمع اشک هایم را
تا بدانم که عشقم
تا بدانم که احساسم
تا بدانم که اشک هایم
مالک دارد
صاحب اشک هایم
صاحب عشق منی
صاحب قلب منی
چه شود اینها را لایقت پنداری
 


 

نوشته شده توسط امیر (مسافر کویر دلها) در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت